دریا

اومدم که بنویسم از خودم ...

هجده ساله ها !

امروز وبلاگ یکی از بچه ها رو میخوندم بدجوری شکایت داشت ار عشقای مزخرف امروزی راست میگفت ! نه فقط عشق بلکه هیچ چیزی برامون معنی نداره ! تقصیر کیه که یه جوون 18 ساله یا 20 ساله باید اینجوری باشه ؟؟؟ تقصیر مملکته ؟ تقصیر احمدی نژاده ؟ یا تقصیر خودمونه ؟؟؟ شایدم آب و هوا باشه ! شایدم واسه اینه که ما دیسکو و نایت کلاب نداریم ! یا به جاش تا دلتون بخوا گشت ارشاد داریم ! (یعنی تقصیر اسلامه ؟؟ استغفرالله توبه !)

جدیدا خیلی به این فکر میکنم خیلی فکر میکنم که آدم میتونه با دوست دختر یا دوست پسرش (بستگی به جنسیت طرف داره دیگه !) سال ها زیریک سقف زندگی کنه و اگر بعد از چند سال به نتیجه ی مطلوبی رسیدن با هم ازدواج کنن ! البته میدونم که فرهنگ اصیل و نجیب و (عقب افتاده ی ) ما با این موضوع برخورده درستی نمیکنه و هنوز که هنوزه .. دوست پسر جیزه و دوست دختر اخه ! مخصوصا که دیگه بخواد پای زندگی با یه همچین شخصیت نامحترمی هم وسط بیاد ! اما من متاسفم ...

چرا رسیدم به اینجاها ؟؟؟ کلا میخواستم بگم چه قدر احمق بودم که تو این زمونه ی آشغال اینجوری عاشق شدم که طرف مقابلم باور نکنه ! و بذاره بره ! یعنی واقعا باورش انقدر سخت بوده ؟؟؟

برای تولد 18 سالگیم (که تقریبا دو سال پیش بود ) یه شعر گفتم .. به یکی از بچه ها گفتم میذارمش تا بخونتش .. :)

 

هجده ساله شده ام

بلوغم را گذرانده ام

عشقهایم را ورویاهاشان

عروسک هایم را با آن موهای طلایی

که فرشتگان خوابهای رنگارنگم بودند

وشعرهای عاشقانه ام را

با قلب های رنگیه کنار دفتر خاطراتم

 

 

همه را گذرانده ام...

و آن بستنی های یخیه پرتقالی را

که گرمای تابستان با خود می آورد

و آن تاب بازی های کودکانه را

به خاطرات شیرین ذهنم سپرده ام

آن قلب کوچگ رنگی را

که قرمز بود وسبز ، آبی بود و گرم

که در سینه م می تپید

به شمارشی درون خاطراتم گم کرده ام

هجده ساله شده ام

و پرنده های کوچک ذهنم

از پرواز درون آسمان ابی خیال متوقف شده اند

چهارقد گلدار مادر بزرگ را فراموش کرده ام

و آن گلدان یاس کنار حوض را

و ماهی های قرمزی که بی تابانه

سر سفره ی هفت سین ،سال نو را تبریک میگفتند

و بوی بهار را فراموش کرده ام

و بوی شکوفه های اقاقیا را

و آن دخترک همیشه عاشق

که خانه را پر از هیاهو میساخت

هجده ساله شده ام

ودیگر لحضه ای دلخوشیهایم

به سراغم نیامده اند ...

 

+ دریا ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

اشکاتو کی پاک میکنه شبا که غصه داری ؟؟؟

دیشب مامانم و داداشی رفتن خونه ی بابایی اینا منم تمیز کردن این اتاق بهم ریخته ی لامصبمو بهونه کردم و گفتم نمیام . شبم به بچه ها میگم بیان اینجا .. خولاصه که شب موشی و شیمی اومدن خونمونو با همدیگه اولویه درست کردیم و 4 بار قلیون کشیدیم و تا 4 صبح 3 تا فیلم دیدیم و دیگه خونه رو به کثافت کشیدیم و امروزم که تا 12 خوابیدیم و بعد صبحانه و ناهار و یکی کردیم و بچه ها رفتن .. خیلی خوش گذشت ..کلی حرف زدیم ..نقشه کشیدیم .. مردم آزاری کردیم ... کیف کردیم دیگه ! حالا هم که رفتن باز من موندم تنها با غم و غصه ها :))

حرف زیاد دارما اما نمیدونم چرا نمیتونم بگم ! یه جورایی یخم دوباره ! حال نمیکنم با حرف زدن .. سکوت رو ترجیح میدم ... خسته ام از این همه دلبستگی .. یا بهتره بگم بیشتره وقتا وابستگی ! کاش میشد رفت و همه چیزو جا گذاشت و همه ی پلهای پشت سر رو خراب کرد ! ..کاش میشد نبودن ها رو احساس نکرد ..

4 ماه پیش که در وبه تخته میکوبیدم و سعی میکردم خودم و بقیه رو قانع کنم که باید برم بیشتر میخواستم فرار کنم انگار ! از این شهر لعنتی از این کشور داغون از آدما از همه ! حتی از خودم ! خان دایی جان خوب حرفی زد : میگفت آسمون همه جا یه رنگه ! تو همین گهی که هستی رو میخوای با خودت برداری ببری این ور اونور دیگه ! اول خودتو درست کن بعد راه بیفت !! واقعا راست میگفت !

میدونم که میرم ..اما حالا موقعش نبود ! حتی بهتره بگم خوشحالم که نرفتم ... تا چند سال دیگه هنوز وقت هست .

این چند شبه فیلما و عکسای بابا رو خیلی دیدم ! خیلی دلم براش تنگ شده ! وقتی فیلماشو میبینم و صداشو میشنوم آروم نمیشم ... بلکه بیشتر دلتنگ میشم ! هیچ کاری هم که نمیشه کرد ! فقط میشه همون دلتنگ شد ! یادم میاد وقتی بابا میرفت ماموریت کاری .. امکان نداشت تا برگرده روزی رو من گریه نکنم و بی تایی نکنم ..خیلی هم بچه نبودم 10 12 سالم بود ! اما همیشه از دوریه بابام خیلی بی تاب بودم ! نمیدونم چه حکمتی بود توش و خدا چرا با من این کارو کرد ! من دختر بچه ی 13 ساله ای که عاشقانه پدرشو دوست داشت .. و حتی تاب و توان یه لحظه ی دوریشو نداشت ! نمیدونم خدا چرا با ما اینجوری کرد ! نمیدونم !

 

+ دریا ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

...

چه قدر سر در گمم ! خسته شدم از این که هی بخوام یه طرفه یه کارایی رو انجام بدم ... از اون طرف هم میخوام انجام بدم تا از دست ندم ! نمیدونم اون درسته یا این درسته یا هر دو غلطه ! بعضی وقتا فکر میکنم خسته شدم ! فکر میکنم واسه ی چی ؟ یا واسه ی کی این 4 سالو مایه گذاشتم ؟؟؟ چهار سال از بهترین روزای زندگیم رو ! بهترین روزها و شب های نوجوونیم به پای چی رفت ؟ به چه بهایی ؟ مگه من چی کار کره بودم ! حتی این ارنباط ارتباطی نبود که بشه روش پایبند بود ! (اما شاید میشد و من خراب کردم ! نه شاید هم نداره ..میدونم که میتونست پایبندتر بشه و بمونه اما من راب کردم ! .. ) چون بچه بودم .. بچه پررو بودم ... مغرور بودم ... خر بودم ... بی نجربه .. بی سیاست .. بی ... بی .. و بی هزار تا چیز دیگه بودم ! اما صادق بودم .. راست میگفتم .. درست حرف میزدم ! و انقدر بعضی ها صداقتو لجنمال کردن که باورش سخته ..خودم هم میدونم ! خودم هم به صداقت کسی به این راحتی ها اعتماد نمیکنم !

واقعا چه قدر سخته 3 سال تمام بدون اینکه بشنوی دوستت دارم رو فقط بگی دوستت دارم ..اونم واقعیه واقعی بگی .. اونقدر واقعی بگی که هنوز هم با گفتنش دلت بلرزه و اونقدر واقعی چیزی نشنوی و عکس العملی نبینی تا تنت بلرزه ! اینطوری فکر میکنی چی میشی ؟؟ هیچی هر روز پیر تر از دیروز ..هر روز بی انرژی تر و افسرده تر از دیروز .. هر روز داغون تر از دیروز..دیگه هیچی ازت نمیمونه از بس که همش دادی .. نا حالا هیچی نگرفتی .. هیچی ... شاید فقط خاطرات اون یک سال خوب اول باشه ! چند تا خاطره ی کوچیک ....

چی کار کردم با خودم ؟؟؟ نه اون هست .. نه کس دیگه ای هست ... و من دارم توی رویا غرق میشم ! گفته بودم بالاخره یه روزی غرق میشم و حالا همون روزه ... دست و پا میزنم اما کمکی ندارم ! مگه چه قدر بدی کردم که حالا تاوانش اینه ؟؟؟

شاید صبر همه چیزو درست کنه .. هنوز چیزهایی هست برای داشتن امید ... مثل همیشه .. صبوریم و امیدوارم ! شاید روزی .. برای لحظه ای دوباره آن دو چشم ارام را دیدیم ... من و دریا هنوز منتظریم !

 

+ دریا ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()