دریا

اومدم که بنویسم از خودم ...

نمیخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممم

چه قدر خوبه که اطرافیانت انقدر درکت میکنن دریا خانوم  !! واقعا دیگه نمیدونی چی کار کنی انقدر که مورد توجهیی !! خب مورد توجه که هستی ! اما چرا همش برعکس میفهمنت من نمیدونم !!! ای بابا آره تو فرق میکنی ! اینو خودتم خوب میدونی .. با هر احمق و الاغ و نفهمی که خیلی کارا رو انجام میده که انجام داده باشه فرق میکنی !! خب اینا نمیفهمن !! دیگه چی کار میخوای بکنی ! نمیفهمن دیگهه ...
آخه من چند بار بگم نمیخوام برم اون آشغال دونی .. میخوام بخونم دوباره ...میخوام هنر بخونم ! آره چند روز پیش گفتم اخه خسته ام دلم به درس نمیره ! خب نمیره !! آقا جان نمیره !! الان خسته ام ...حالم بده ..حالم بهم میخوره ..در همین صورتم میدونم که دیگه باید شروع کنم !!! میدونم تا دیر نشده باید بخونمش ! فقط 8 ماه وقت دارم !! کم یا زیاد همینه دیگه !! میخوام این کارو بکنم در هر صورت ..با تمام خستگی روحی ایی که دارم !! حالا هی میاد میشینه میگه ولی من فکر میکنم بیای همونجا رو بری بهتره !! میگم نمیرم ! نمیخوام برم ..صد بار گفتی برای صد و یکمین بار نمیرررممممممممممممممم .... ای ببا عجب گیری کردیما .. من حرفامو زدم .. باز میاد میپرونه یه چیزی این وسط .. من نمیخوام اون رشته ی اشغالو بخونم ! نمیخوام ... میخوام نقاشی کنم ...طراحی کنم ..میخوام برم هنر ..میخوام آرامش بگیرم ... همش در مورد گذشته حرف میزنه همه جیزو ربط میده به هم ... میگه دو هفته اس گفتم بیا برو سر اون کلاس عکاسیی دوستم بشین رفتی ؟؟؟؟ میگم تو فقط گفتی بعدش اومدی بهم بگییی که کی باید برم ؟؟؟ گفتی بچه جون فردا باید پاشی گشی بری ؟؟؟ میگه اااا  مگه من باید دنبالت بدو ام که فلان کارو بکن ... خیلی بهم بر میخورههه ..انگار منم اون شاگردای احمق و کودنشم !! میگم من بچه انم مگه اون شاگردای گاوتم که با من اینجوری حرف میزنی .. تو باید پشت من باشی ..آره تو باید بدویی دنبال من .. اگر من قرار باشه بدام دنبالت که ینی جلو واستادی ..این خیلی بده .... یه زهرخند عصبی تحویلم میده و میگه چرا مثه شعرات حرف میزنی ؟؟؟ منطقی باش ...شعر که نمینویسی داری در مورد رشتت حرف میزنی !!!
حالم بهم میخوره از هرچی مادر و دختره ... از هر چی درسه ..از هرچی ... چمیدوونمم از همه چی حالم بهم میخورره !! گریه میکنمم .... بلند میشه میره تو اشپزخونه ..میگه من اصن با تو حرف نمیزنم ... تو نمیتونی مثه آدم بشینی یه بار صحبت کنی !!! وقتی میره .. منم اون لیوان بزرگ خوشگلمو بر میدارم میکوبونم تو دیوار ..اون بیچاره هم پوودر میشه !! دل منم که همیششه در حال پودر شدنه ... همیشه غصه ..همیشه گریه ..همیشه بحث ..سر هر چیزی ... نمیفهمن من چی میگم ..فکر میکنن علامه ی دهرن و میفهمن ... فکر میکنه همه چیزواز من میدونه ..فکر میکنه میفهمه ... اشتباه فکر میکنه ولی !!! حالم از همه چیز به هم میخوره !! این جور موقع ها عاشق مرگ میشم !!! قلبم درد میکنه ... ارزو میکنم شب که میخوابم دیگه بیدار نشم !! خوب یا بد این آرزو رو میکنم !!
همیشه عقب میمونم ... با اینکه با هوش ترم ..با استعدادترم ... قوی ترم ... باشعور ترم ... او خیلی چیزهای دیگم که حداقل از دوستام بالاتره ..اما همیشه عقب ترم ازشون ! همین امتحان رانندگی لعنتی ...انقدر ذهنم درگیر بوده و انقدر این چند وقت اعتماد به نفسم اومده بوده پایین و انقدر استرس داشتمم که بعد 5 بار قبول نشدم .. مربیم میگه تو قشنگ راننده شدی واسه خودت ... پس چرا قبول نمیشی ؟ میگه من فکر میکردم تو قبول شی اون دو تا بمونن حالا حالا ها !! اما برعکس شد !
اونا یک ساله که دانشجو ان اما من همچنان دارم میگردم ببینم چه غلطی کنم ! چون من راضی نبودم مثه اونا که به زیست شناسی و مترجمی زبان راضی شدن !! تازه رشته ی من مهندسی بود و گیاه پزشکی بود و ! اما که چی .. آقا حان من نمیخوام !!
( هیچکس حق نصیحت کردن نداره !!! فقط میتونین دلداری بدین یا ناراحت بشین  یا خوشال بشین ..هرچیزی میشه ..به جز نصیحت کردن و دخالت کردن توی موضوع !! ببخشید انقدر رک میگماااا )

+ دریا ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

یه روز مهم ..

نمیدونم ... توی کتم نمیره که یه آدم انقدر پررو باشه انقدر وقیه باشه که به خودش اجازه بده توی کار هر کسی دخالت کنه ... هر زری که خواست بزنه ... نمیدونم این آدم انگار روانیه ! حالا گرچه دیگه برام مهم نیست ! شاید بهتر بود همونجا جوابشو میدادم تا توی دلم نمیونه ! اما حالا هم که ندادم بیخیال ..اگر دوباره حرف مفتی بزنه ..حتما بدجوری میکوبونم توی دهنش !!! من که میدونم مشکلش چیه ! حرص میخوره از اینکه نتونسته توجه ما دو تا رو یا بهتره بگم سه تا رو با نگاه های هرزه اش جلب کنه ... با زر زرایی که فکر میکنه خیلی با نمکه !! حالا یک ادم قناصی هم هست واسه خودش ...حالا اگر تیکه ایی بودد باز یه چیزی ! میگفتیم براش گرون تموم شده که ما محلشو نذاشتیم !!! خدایااا این اعتماد به نفس ها رو چرا آخه حروم اینا میکنییی ؟؟؟به قول شخصی :گمرتیکه ی دوزاری !! (خیلی حال میکنم با این دوزاریش ! انگار طرف با خاک یکسان کرده باشی اونجوری حال میده !)
آقا من شک دارم ... به خودم .. به یمانم .. به امام و پیغمبرم ! به خدا نه اما ! از بس هر روز دارم جواب پس میدم این یکیو نه ! شک ندارم ... مطمئنم هست ! اما تازه داره یه چیزایی میفهمم ! اینا کافی نیستن . من یه کلکسیون ایمان کامل لازم دارم ... بدجوری دربه در دنبالشم ... میدونم اگه ایمان بیاد آرامشم میاد ... خدایا خوب تا کن باهام ...همیشه پشتم بودی  نذاشتی بخورم زمین ..حاا میخوام دستمو بگیری ..خودت منو اشنا کنی .. من ازت میخوام خدا جونم ... من امروزو باید ثبت کنم ... باید یادم بمونه که دیشب و امروز ، امروز یعنی دوشنبه 27 ابان 1387 ... امروز یعنی رسیدن من به یه نور .. یا رسیدن یه نور به من .. یه روشنایی ... یه نقطه ی عطف بین من و خدا ... من باید امروزو جزو روزهای مهم زندگیم نگه دارم ..

+ دریا ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

1×3

* یک ساعت زیر دوش آب داغ  بودن بعد از یه خستگی جسمی شدید به خاطر 4 ساعت بادی بیلدینگ اساسی بعد هم خرید خونه و این حرفها واقعا میچسبه مخصوصا وقتی با بوی شامپوی انارت همراه باشه به شدت لذتبخشه ...
* یه چیزی توی فکرمه که از عصری تا حالا همینجوری داره مخمو میخوره ! نمیدونم میشه اصن راجع بهش بحث کرد یا نه ! فردا حتما باید با موشی در جریان بذارم موضوع رو ... خب چون بر میگرده به دایی اون ... البته یه جورای دایی منم میشه ها (حداقلش اینه که منم بهش میگم دایی) میدونین چیه دایی یه بار یه ازدواج ناموفق داشته و من حالا یه شخص تقریبا مناسب رو براش پیدا کردم ! هرچی بیشتر فکر میکنم به نظرم بیشتر به هم میان ! حتی ظهر که با خانوم مربی (مامان موشی بر میگشتم خونه یه تیکه انداختم تو ماشین که آره فلانی به دایی میادهااا ) اونم که فقط چشماش گرد شدو گفت دریا واقعا حالت خوبه ؟؟؟ اینا میلیاردرن ! من دیگه اونجا خیلی حرف نزدن ! اما خب به نظر من باشن ! چه عیبی داره ... اون هم یه زندگی ناموفقی رو داشته و الان معلومه که میخواد به آرامش برسه ... به نظر من جفتشون اون آرامشی که باید توی زندگی داشته باشن رو ندارن و جفتشون یه خلا عاطفی بزرگ توی ذهنشون و زندگیشون هر روز داره واسه خودش رژه میره و به نظر من جفتشونم باید از خداشون باشه .... تازه چیزی که هست با چیزایی که از دایی میدونم اون یه همچین تیپ زنی رو میپسنده ... باید هر چه زودتر با موشی مشورت کنم ! به نظر من این کار شدنیه و حتی ارزش ریسک کردنش هم وجود داره خولاصه که باید ببینیم که چی کار میشه کرد واقعا !
* یکی میگفت یه روز با یه  آدم مولتی میلیاردر اما بی فرهنگی توی محیط کاریش بحثش میشه بعد وسط بحث اون خانوم  بر میگرده میگه من انقدر غنی هستم که عقده ای ندارم که بخوام این کارایی که شما میگینو بکنم (درصورتی که کارایی بوده که انجام داده بوده! بعد بشتبند این حرفاش میگه من حتی اقامت سوئیسمم گرفتم و الان دیگه هیچ مشکلی ندارم ! (میدونین همیشه این حرف یلی برام خنده دار بوده توری که ساعت ها تو ذهنم اون آدمو مسخره کردمو بهش خندیدم ! خوب شد که ما هم معنی غنی بودن رو فهمیدیم !) چرا بعضیا واقعا نمیفهمن که پول داشتن نمییتونه در بردارنده ی زندگی داشتن باشه !
الان خودم توی وی رفت و آمد دارم که دارم خیلی از همین ادمای به ظاهر غنیی رو با چشمام میبینم که تا کجا خودشونو خانوادشون توی لجن غرق شدن و چه طور میخوان برای آراسته نشون دادن خودشون بقیه رو لجن مال کنن !!! واقعا افسوس داره که باید با انسان نماهای حیوان صفت سر کرد و هیچی نگفت چون همیشه همه جا پول حرف اول رو میزنه !( حالمان به هم خورد از بس نبشتیم از این ها ولی چه کنیم که درون گلویمان مانده بود و ممکن بود خفه امان کند !) ..

+ دریا ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

عشق یا خیانت ؟؟؟

به نظرم این آخر پست فطرتیه که توی ذهن و دلت عاشق کسی باشی و بخوای یه ارتباط جدیدی رو با کس دیگه ای شروع کنی ..یا بدتر اینکه بخوای باهاش ازدواج هم بکنی ... اما هر چی بزرگتر میشم مبینم که این اتفاق خیلی وقتا میفته ! خیلیا همینجوری ازدواج میکنن ..برای این که باید این کارو بکنن ! برای اینکه نمیدونم چرا ؟؟؟ هیچ وقت نپرسیدم چرا  مطمئنا جواب قانع کننده ای ندارن ! چی میتونن بگن !!

اشتباه نکنین .. آره قبول بعضی وقتا یه عشقایی به وجود میاد بعدشم بعد از مدتی کهنه میشه و میره پی کارش و یه خاطره ی خاک خرده میشه تو ذهن آدم ! اما بعضی ها هستن که فراموش نمیکنن ! در اصل با اون عشقشون که تو ذهنشون خیلی ساله دارنش زندگی میکنن ! و توی دنیای واقعیشونم با شخص دیگه ای زندگی میکنن ! اینجور آدما مطمئنا خیلی مشکلات دارن برای خودشون ! مشکلاتی که حل نمیشن ! محو هم نمیشن ! همیشه تا آخر عمر باهاشون میمونن ! خب من نمیدونم آیا اینطوری واقعا مجبورن که ازدواج کنن ؟؟؟ اگر بعد از چند سال فراموش نشده اون عشق با اومدن یک نفر دیگه توی زندگی یه نفری که مطمئنا خیلی رفتارها و خصوصیاتش با اونی که توی ذهن آدم بوده فرق میکنه چه طور میشه حالا اون عشق فراموش بشه ؟؟؟  به نظر من که این امکان پذیر نیست مگر اینکه اون طرف چه قدر خوب باشه و چه قدر عاشق باشه و چه قدر بتونه تحمل کنه طرفشو تا شاید یه زندگی خوب و پا برجایی ساخته بشه که البته اونم خیلی کم پیش میاد !!

من خودم کسی رو دوست دارم اما خیلی وقته که اون ارتباط صمیمی و راحتم باهاش قطع شده ! و مقصر اصلی این قطع شدن ارتباط هم خودم بودم ! (البته شاید نشه برای هیچ دعوایی مقصر پیدا کرد و همیشه یک سری شرایط  هستن که دست به دست هم میدن و جو بدی رو میسازن ! خب درسته که اون شرایط رو خودمون درست میکنیم اما هیچ وقت یه نفر تنها و به عمد این کار رو نمیکنه !) ولی خب من میتونم بگم میتونستم کوتاه بیام و نیومدم ... حالا به این چیزهاش کاری ندارم ! اما نتونستم فراموش کنم این رابطه رو با اینکه خیلی هم عشقولانه و عاطفی نبود .. اما رابطه ی خوبی بود ..دوستانه و صمیمی بود // وقتی ارتباط رو قعطع کردم تا مدت ها داغ بودم و حالیم نبود .. البته حالیم نبود نه ان این که برام مهم نبود ... چون تمام شبانه روزم با گریه سر میشد ! ناراحت بودم از این جدایی ! از طرف مقابلم .. اما نمیفهمیدم خودم کار بدی کردم ! روزو شبا یا بهتره بگم لحظه های سختی رو گذروندم ! خب فقط هم 16 سالم بود ..یه دختر نوجوون سوم دبیرستانی ...اما بعده اها از دست دادنش برام خیلی گرون تر تموم شد !  همه ی بزرگترام میخندیدن به این موضوع مامانم ناراحت بود که من اینجوریم اما میگفت یه روزی فکر میکنی و میخندی به تمام این کارات به تمام این گریه هات ! اما من هیچ وقت نخندیدم ! حتی الان که 3 سال و خورده ایی از اون روزا میگذره هنوزم با اومدن پاییز و زمستون یاد اون روزا میفتم و حالم بد میشه !! خلاصه میخواستم بگم که دلبستگی شدیدی داشتم به طرفم و حالا هم دارم !! فقط اون موقع اتیشی بودم خیلی و الان آروم شدم ! آرومم اما عاشقم !

تو این سال ها هیچ وقت سعی نکردم با شروع کردن رابطه ی جدیدی شیرینی رابطه ی قبلیمو فراموش کنم ! نه اینکه بگم این کارو نمیکنم تا اون یادم نره ! بلکه میدونستم در هر صورت اون یادم نمیره چه با کس دیگه ای باشم چه نباشم ! به قول بضیها شاید این تلقین بود اما من هیچ وقت دلم نخواست عشقمو اولین عشقمو فراموش کنم  و دلم هم نخواست با کس دیگه ای باشم ! چون فکر کردم با این کار خیانت بزرگی میکنم به طرف مقابلم ! و همین شد که ترجیح دادم عشق قدیمیمو برای خودم نگه دارم تا اینکه بینیم بعدا چی پیش میاد ! که اون بعدا هم میتونه چند حالت داشته باشه !

*شاید یه روز دوباره کسی رو دیدم و عاشقش شدم و اون هم عاشق من بود و تونستیم ارتباط خوبی رو با هم برقرار کنیم ( که این مورد یه نظرم خیلی بعید میاد !)

* شاید یه روز به عشق قدیمیم رسیدم ... و اون هم به قول خودش که میگفت دوست داشتن منو باور نداره .. منو باور کرد و فهمید که راست میگم ( که این خیلی بعید نیست و میشه حداقل 50-50 روش حساب کرد)

* شاید هم تا آخر عمر تنها زندگی کردم ! بدون هیچ رابطه ی عاطفی جدیدی ! ( که به نظرم تنها بودن به ظاهر و زندگی کردن با یه عشق کهنه و قدیمی و رویایی خیلی بهتر از زندگی کردن با کسی باشه که اونی که میخوای نیست)

فقط میخواستم با این همه حرف بگم متنفرم از این روابط به ظاهر عشقولانه که وقتی یکم توشون میری میبینی که بوی تعفن میدن همشون ! دلم میسوزه برای اینجور ادما که انگار تا خرخره توی لجن گیر کردن !!

پی نوشت : یه فلمی دیدم چند روز پیشا به اسم before sunset )) تقریبا موضوعش همین چیزا بود ! یه نویسنده که یه کتاب در مورد یه عشق قدیمی نوشته بود ! عشقی که هیچ وقت بعد از اولین رابطه پیداش نکرده بود و حالا بعد از نه سال دختره رو توی پاریس  پیدا کرده بود اونم از طریق همون کتابش ... یه مرد امریکایی بود و دختره فرانسوی ... وقتی با هم حرف زدن دختره گفت که نتونسته خیلی ارتباط قویی با مردهایی که بعد از اون توی زندگیش اومدن داشته باشه و پسره میگفت که حالا زن داره و یه پسر 4 ساله که عاشقشه . اما تمام این مدت با زنش زندگی نمیکرده و در اصل توی خواب و رویاهاش با این دختره زندگی میکرده !!! و میگفت که زنش زیباست .. همسر خوبیه ... مادر خوبیه و معلم خوبیه ...

 

+ دریا ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

سرماخوردگی

دیروز عصر بعد از اینکه مهمونامون رفتن زنگیدم به موشی جان که بریم یکم پیاده روی کنیم .. اونم خونه ی پدر بزرگش بود و گفت بیست دقیقه دیگه میرسه ! منم آماده شدم .. رفتیم کلی پیاده روی کردیم .. داستان ساختیم .. خندیدیم .. بستنی زمستونی خوردیم ...

بابابزرگم قول یه چیزی رو بهم داده بود که انجامش نداد ! اون موقعشم که گفت من اصراری نداشتم خودش گفت ... اما حالا به روی خودشم نمیاره ! خیلی دیروز دلم میخواست بهش بگم .. موشی میگه باید میگفتی ..میگم غرورم اجازه نداد بهم که بگم ! میگه: مردشو غرورتو ببرن که همه جا با همین غرورت گند میزنی ! راست میگه همیه غرورم باعث شده چیزی رو که میخوام بدست نیارم و ناراحت باشم !

خولاصه ما اومدیمخونه و آقا چشمتون روز بد نبینه .. یکم گشتم واسه خودمو بعد دیدم وا چرا من انقد خسته ام ساعت 7 شب چرا ولوام .. اونم کی من ؟ خولاصه یه ساعت خوب دو ساعت خوب ساعت 9 دیگه کله پا شدم .. تمام پوستم میسوخت ..بینیمم کیپ شده بود و گلومم درد میکرد ! اینچنین شد که فهمیدیم داریم خیر سرمون سرما میخوریم ! بعد این وسط لثه هایمام هم به شدت میخواریدند و این خوارش سرایت کرده بود به ریشه ی دندانهایمان ... مامان جان هم که تا دید ما اینجوری و اونجوری شدیم به سرعت با یک شیشه آب و مقداری قرص  شربت و یک قاشق کوچک بالای سرمان ظاهر شد ! بنده هم که داشتم فیلم مارال و هستی و حامد و اون یکی پسر اسمش چیه ؟ (یکی نیست بگه بچه جان اسم فیلمو حفظ کن !) میدیدم و غرق بودم در فضای فیلم و داشتم با خودم فکرای پلید میکردم از همه جا بی خبر دیدم ییهو یه قاشق شربت سینه ی تلخ چپونده شد تو دهنم ! البته همچین فرصت چشیدنشو نداشتم چون یه راست رفت تو حلقم و از اونجام که پایین اما خب گلوم بد جوری سوخت ... حالا خوبه قاشق رو ول نکرد وگرنه با اون سرعتی که اون داشت قاشقم فرستاده بود پایین!

خولاصه هی حال ما بدتر شدو ساعت 11 شب هم خوابیدیم .. صبم مامانم هرچی بیدارم کرد که برم باشگاه نتونسم پاشم ..انقد سرم سنگین بود باید یکی بلندش میکرد برام میبرد باشگاه .. گلوم بسته شده بود نمیتوسم یه کلمه حرف بزنم که نمیرم ... به خانوم مربی هم نزنگیدم که بگم من نمیام !

آخه خانوم مربی یا به عبارتی شیر بزرگ مامان موشی هستن  و بنده به دلیل اینکه باشگاه فرسنگها از خونه فاصله داره صبا با خانوم مربی میرم ...

حالا هم تقریبا تازه بیدار شدم و  با زور هزار ترفند آب نمک و قرقره و آب عسل ابلیمو یکم گلومو باز کردم ! امیدوارم سریع خوب بشم چون اصن حوصله سرما خوردگی رو ندارم مخصوصا اینکه از فردا هم میخوام برم کتابخونه !

 

پی نوشت: دیروز کلی از مساله های فیزیک (حرکت) محمد رو حل کردم فکرشم نمیکردم یادم باشه اما با یه بار نگاه کردن به فرمولا کلی مساله حل کردم ! البته حرکت دوم چیزی نداره و خیلی ساده اس ! اما خیلی خوشحال شدم که بلد بودم ! به هر حال باعث شد محمد هم یه جور دیگه نگام کنه ! اما خیلی هم ناراحت بودم از اینکه نشد اون چیزی که میخواستم ..چون میتونستم !

ولی حالا هم خوشحالم که این درس خوندنا شاید یه جایی هرچند کوچیک ولی به دردم خورده !

 

+ دریا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

من مغرورم ؟؟؟‌

موشی میگه : وقتی بهت گفتم اون کارو بکن فکرشم نمیکردم دوباره گند بزنی !

با ناراحتی میگم : عنی خیلی گند زدمممم ؟؟

میگه : آره عزیزم از خیلی هم اونورتر بود . زنگ زده اون مدلی باهاش حرف زدی ! بهش گفتی شماااا ؟ خیلی خراب کردی !

میگم آره راس میگی ! حتی زورم اومد بهش بگم دلم براش تنگ شده بعد از این همه مدت ! اما آخه من خواب بودم ساعت دو نصف شب زنگ زده ! انتظار داره چه جوری باهاش حرف بزنم ؟؟ من از خواب پریدم جواب دادم ! تازه خیلیم خوب باهاش حرف زدم ! من از خواب پا میشم نمیشه با یه من عسل خوردم ! ( ولی خودمم میدونم که الگی دارم چرت میگم اما به روی خودم نمیارم ! نمیدونم کی از این غرور لعنتیم کم میشه ! موشی هم همینو میگه .)

میگه : آخه بچه جان این مه مدت منتظر یه همچین موقعیتی بودی ..ولی خرابش کردی .. (بازم راس میگه !)

(( راستی موشی دوست صمیمیه صمیمیمه ... یه هشت سالی هست با همیم ... دوران ها داشتیم باهم ))

امروز روز خوبی بود ... یه روز تقریبا شاد و پر امید بعد از این چند روزه داغون و پریشون ... رفتم پیش یه خانومی که فال قهوه و ورق و این چیزا میگرفت .. مامان موشی بهم معرفیش کرده بود .. اما دیشب که گفتم میخوام برم میگفت نرو حالا .. اما من گفتم نه نمیشه دیگه تصمیمو گرفتم و رفتم .. اتفاقا چه چیزای خوبی گفت ... خیلی برام جالب بود حرفاش ...امیدوارم حقیقت داشته باشن ...

با یه لبخندی بهم گفت متولد دی کیه ؟ گفتم داداشم . گفت : خیلی دوست داره ... این چند روزه خیلی با داداشی درگیر بودم ! به اندازه ناراحت کننده ای سر به سر هم گذاشتیم ... اما تو همین سر به سرا خودم فهمیدم چه قدر دوسم داره ... اون امکان نداره گریه کنه ..مگر اینکه چی بشه .. اما چند شب پیش به خاطر من گریه کرد .. اشکو دیدم که تو چشاش حلقه زده بود و داشت باهام بحت میکرد بعدم ول کرد و از اتاق رفت بیرون و نسشت به گریه کردن و سرشو به حالت تاسف بدی تکون داد ! (دلم میخواد در موردش بیشتر از این حرف بزنم .. اما دلم هم نمیخواد حرف بزنم ! نمیدونم چرا هنوز برام سخته خود سانسوری نکنم ! شاید واسه اینکه عادت کردم ! خب حالا یواش یواش ترک میکنیم دیگه ..)

نمیدونم خوبه که خونه ی آدم مهمون بیاد یا خوب نیست ! من خیلی علاقه ی خاصی ندارم به این موضوع ! البته جدیا اینجوری شدماا .. حتی مهمونی رفتنم خیلی برام سخت شده ! من که میدونم همشون تاثیرات تخیلی کنکورن ! این کنکور لامصب بی دین خیلی اوضاع زندگیه ادمیزادی بچه ها رو به گند میکشه ! حالا به هر حال ما فردا مهمون داریم .. عمو جان و خانواده به همراه پدربزرگ فردا  بعد از قرنی تشریف میارن منزل ما ... بنده هم از ساعت 10 به واسطه ی غرغرهای مامان گرامی بلند شدم و یه دستب به سر و روی اتاق گند گرفتم کشیدم ! چشمتون روز وشب بد نبینه .. به هرجا دست کشیدم همه چی ریخت رو سرم ! یعنی واقعا دهنم مسواک شد ! تازه هنوز الان که میبینین فقط نصف کمترش مرتب شده ! (((=  آره میدونم کار بدیه زشته عیبه که یه دختر انقدر اتاقش کثافت باشه .. اما باور کنید تقصیر من نیست ! من که همیشه میگم اقاجان در خلقت من اشتیباه شده ..هیچکی باورش نمیشه !  اصن هیچکی منو باور نداره ! هیچکی هم منو دوس نداره .. اتفقا داداشی همیشه میگه بهم تو سر راهی بودی احتمالا از کنار جوب پیدات کردن ! اما خب چه کنیم که این شباهت بیش از حد به پدر خدا بیامرزمون نمیذاره هیچوقت ما حتی یه اپسیلون حرف این داداشی کوچیکمون رو بااور کنیم (چشمک)

میدونم خیلی پرت و پلا گفتم ! اما خب خواهشا بهم حق بدین .. شما هم اگر الان ساعتتون 2 بعد از نیمه شب و نشون میداد و فردا ناهار هم مهمون داشتین ! و نصف اتاقتونم رو هوا بود و نصف دیگشم از پنجره زده بود بیرون چه حال و روزی داشتین ؟؟؟ آیا امکان نداشت هویت خودتونو گم کنین ؟؟؟ ( ااون تن تن بمیره راستشو بگینااا ) ..

 

پی نوشت 1) بچه ها تو رو خدا کمک من کلی کار دارم ... اصن حوصله مهمون بازیم ندارم ! چی کا کنممممم ؟؟؟

 

پی نوشت 2) یه آدامس خرسی رو میز بود خیلی بهم چشمک میزد ..فک کنم مال داداشی بود .. من خوردمش .. فردا پا میشه منو شبیه آدامس خرسی میکنه میخوره (اگه دیگه ندیدینم حلالم کنین .)

 

پی نوشت 3) دندونم بد جوری میخواره .. نه دوروغ گفتم لثه ام باید باشه ... ولی بین دو تا دندونمه .. کلافم کرده ...

 

بای تا های ...

 

+ دریا ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

خانوم شده بودم ...

چند روز پیش خیلی خانوم شده بودم ! رفتم کلی واسه خونه خرید کردم بعدم اومدم شستمو پختمو مرتب کردم.. (البته پختنم در حد شلغم بود ! نه بیشتر! ) خب چی کار کنم بلت نیسم اقاجان .. تصمیمی هم ندارم برای یاد گیری .. حالا اصن کی خواست شوور کنه ؟ نه یعنی منظورم اینه که مگه الان میخوام من شوور کنم ! تازه شوهرم کنم خودش غذا بپزه ه ه  به من چه !! گذشت اون زمانا که زن میشست و میپخت و جارو میکرد و شوهر میومد از سر کار و میشست میخورد و میخوابید ... حالا این زمانا فرق کرده .. میدونین که خودتون ایشالا ؟؟

آره خولاصه که دوباره باشگاه رفتنمونم شروع کردیم از شنبه  رفتیم باشگاه ..البته فقط دستگاه ..دلم واسه ایروبیک که به اندازه ی یک الکترون شده ! اما تایمش با مربیه خودم خیلی زوده و نمیتونم ساعت 4 صبح از خواب پاشم تا 6:30 دقیقه سر کلاس باشم !

این چند روزه هم اعصاب درست و حسابی نداشتم و به دلایلی که نمیخوام خیلی اینجا بازون کنم ! البته اولش اینجا رو ساختم که هر چی میخوام بگم .. اما حالا فکر میکنم بعضی از زمانهای تلخ زندگیشو آدم هیچ جایی نباید ثبت کنه ! دلیلی وجود نداره برای نگه داشتن تلی ها و بدی ها ... پس همشونو باید دور ریخت !

حالا فعلا چیز زیادی یادم نیست واسه نوشتن  شاید تا شب دوباره نوشتم شای هم ننوشتم ... دل و دماغ میخواد این کارا حالا باید دید که تا شب داریم یا که نه !

فعلا ...

+ دریا ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

اولین مطلب از من ...

به نام خدا ( مثل اول انشاهای مدرسه )

سلام  ( مثل اول نامه های راه های دور)

برای شروع شاید بهتر باشه از خودم بگم .. من یک دختر ١٩ ساله هستم که دوست داره به ١۵ سالگیش برگرده .. یا نه ١٠ سالگی بهتره ! دختر ١٩ ساله ای که بیشتر از سنشه ! البته نه توی این مقطع زمانی بلکه همیشه بوده ! اونقدر بزرگتر بوده که خیلی جاها خیلی وقتا از دست دوستای همسن و سال خودش کلافه شده .. بین همه ی دوستاش به مامان بودن معروفه ... و توی راهنمایی کردن و مشورت دادن به این و اون حرف نداره ! اما خودش همیشه لنگه ! تو مشکلاتش کم میاره .. چون نمیدونه از کی باید کمک بخواد ! چون کسی پشتش نبوده به جز خدا ! (میدونم خدا بسه برای کمک کردن و بنده ی خدا کاره ای نیست !) اما همیشه یه حامی خوب خیلی میتونه واسه آدم کمک باشه ... البته اینم تقصیر کسی نبوده ! تقصیر خود خانومه که همش اصرار داره خودشو قوی نشون بده  و از درون بشکنه ! کسی تحمل نداره ببینه اون گریه میکنه ! کسی نمیتونه ببینه اون حرفی میزنه که خیلی احسساتیه .. که حسرت و اندوه توش موج میزنه ! همه میخوان همیشه اون قوی باشه ! و فقط انگار اونه که میتونه قوی باشه ... خب این دختر ١٩ ساله هه من بودم !

من با مادر و برادرم توی یک خونه ی کوچیک توی یکی از محله های تقریبا شلوغ تهران زندگی میکنیم یه جایی که از مرکز هر بالاتره .. یه جورایی بین شمال و شرق باید باشه !(راستشو بخواین نمیدونم دقیقا محدوده ی جغرافیاییش کجا میشه !

پدرم ۶ سال پیش به خاطر سکته ی قلبی و بیماری دیابت عمرشو ...(میخواستم بگم داد به شما ! اما این دروغی بیش نیست !)‌ من نمیدونم به کی داد ... شایدم به هیچکی نداد ! اصن به نظر منکه عمری نداشت دیگه تا بخواد به کس دیگه ای بدتش .. اگه داشت که واسه خودش نگه میداشت ..چرا بدش به من و شما ؟ هان ؟

خب داشتم در مورد خودم میگفتم .. بعلهه .. خلاصه که الان بنده با مادر و برادرم زندگی میکنم و به جز اونا و یه دوجین خاله و دایی و عمه و عمو مامان بزرگ و بابابزگ (که خدا همشون نگه داره وهچنین بستگان شما رو ..) دیگه هیچکس دیگه ای رو توی این دنیا ندارم ! البته نه این که خالی بندی میشه .. یه چند تا دوست باحال و توپ و خوب و با مرام و معرفت و صداقت و.. هم دارم .. یه خاطره ی قشنگم دارم از یه عشق کهنه که اونم زود اتفاق افتاد !

راستی اسمم هم دریا نیست ! اسمم بیشتر آسمونیه تا زمینی! اما خب دریا رو دوست دارم ... مخصوصا اگر رام و آروم باشه ... مثه دریای کیش ...

یه چیزی یادم رفت بگم : من یه متولد مردادم و واقعا ٩٠% کارهام و شخصیتم همخونی داره با چیزهایی که توی طالعم اومده و شاید این شیر بودنم باعث شده که انقدر مثلا مقاومت نشون بدم در برابر هر چیزی !

 

 

 

+ دریا ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
+ پرشین بلاگ ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()