دریا

اومدم که بنویسم از خودم ...

کبوتر ...

پشت شیشه ی ایوون وامیستم و کبوترایی که نشستن روی زمین و تند تند به زمین نوک میزنن رو نگاه میکنم .. با خودم فکر میکنم یه دوربین 21 مگاپیکسلی میخوام تا چند تا عکس قشنگ ازشون بگیرم ... یاد اون عکسی که اون از کبوترا گرفته بود میفتم !!!

عصر وقتی میام خونه و میرم توی وب سایتش یه عکس جدید میینم از کبوترایی که روی یه سیم برق نشستن و به یه طرف خیره شدن ... (کاشکی دو تاشون واقعا عاشق همدیگه بودن !)

مامان به زور منو برداشت برد پیش دکتر تا متقاعدم کنه که باید همین رشته و همین دانشگامو برم و نباید بذارم بمونه برای سالهای آینده ! خیلی با دکی کلنجار رفتم ..اما واقعیتش اینه که حرف تنها کسی رو که گوش میدم اونه .. شاید بهتره بگم تنها کسی که منو میفهمه ! خیلی بهم احترام میذاره و دوستم داره با اینکه میتونه نداشته باشه و طوری حرف میزنه که من هم میفهمم چی میگه دکیه ! فکرشم نمیکردم روزی راضی بشم که برم همین دانشگاهمو .. اما حالا قبول کردم که برم .. نه بخاطر دکتر ..بلکه به خاطر حرفایی که بهم زد و چیزایی که بهم یاد داد ...حالا یکم خوشحالم یکم سبک شدم یکم از نگرانیام کم شده !

دیروز که میخواستم برم خونه ی عمه اینا ..یه دسته گل رز خریدم ! توی تاکسی که نشسته بودم ییهو ا خودم گفتم کاشکی بابا تو بیمارستان بود الان این گلا رو میبردم واسه اون .. بد که به خودم اومدم گفتم حالا چرا بیمارستان ؟ چرا یه همچین آرزویی ؟ فکر کنم که انقدر دلم براش تنگ بوده که فقط خواستم باشه حالا هر جوری ! شایدم چون این ماهای آخر بیشتر بیمارستان بود !

ییهو وسط شام پریده میگه میگم این چه فیسی داره .. نگو نور از بالای سرش میخوره تو صورتش انقدر خوب نشونش میده (منظورش از این من بودم !!!) منم که همینجوری لقمه توی دهنم خشک شدم نگاش میکنم که چی میگه یه دفعه با این همه هیجان ! نزدیک بود غذا بپره توی گلوم .. و بقیه هم کلی به این وحشت زدگیه من خندیدن ! یکی از دوستان هم بعدا ب گوشمون رسوندن که دوست دختر طرف در اون لحظه چه چشم غره ای حواله ی ایشون کرده و ایشون هم به روی خودشون نیاورده بودن و به سخنانشون اامه داده بودن!!

من توی این چند روزه دو بار برف بازی کردم .. اونم دقیقا هر دو دفعه اش حول حوش ساعت 10 تا 12 شب بوده و چه کیفس هم داده .. دفعه ی اولش که شب عید بود که خونه ی بابایی اینا بودیم و به همراه دختر خاله ی گرامی و داداشی عزیز و دختر دایی دوست داشتنیمون بود و جای شما خالی کلی هم خوش گذشت و دفعه ی دومش هم همین دیشب بود که با جمع کثیری از پسران بچه محل دختر عمه امان (که میشدن دوستان دوست پسر ایشون!) و باید به اطلاعتون برسونم که همشون جای نوه های بنده هستن ! از بس که بنده پیر شدم و اونها جوون موندن ( خب یا همسن من هستن یا یه سال کوچیک یه سال بزرگ) که این از نظر من یعنی هیچی دیگه نوه ! خلاصه که این برف بازیم خیلی بهمون خوش گذشت و کلی خندیدیم از دستشون به خاطر کارایی که کردن !

حالا هم که دوباره نشیمنگاهمون رو بر زمین منزل خودمون گذاشتیم تا فردا که دوباره عروسی دعوتیم و از اونجا هم طبق معمول منزل پدربزرگ عزیزتر از جان ! و دیگه اومدنمونم که با خداس! پس فعلا تا بعداااااا ..

پی نوشت : ببخشین اگر وسط نوشته هام زدم اون کانال لحن و مدل صحبتم عوض شد ! دست خودم نیس که اینام از نشانه های قاطی بودنه دیگه شما یه بزرگواری و قاطی نبودنتون ببخشین ..

پی نوشت ٢ : یلداتون مبارک . ایشالله به همتون خیلی خیلی خوش بگذره ماچ

+ دریا ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

تا مرد ..

امروز عصر یه گربه ی سفید پشمالو و تپل(یعنی یه پرشین کت واقعی ) اومد بود پشت در آپارتمان ما و لم داده بود روی جلو دری ! مامان هر کاریش کرد هر چی بهش زد حتی به خودش زحمت تکون دادن هم نداد ! داداشی ترسوی مام که بیرون خونه و ما توی خونه ..هرچی بهش گفتیم بیا بهت کاری نداره نیومد ! بعد از یک ساعت مامان با هر بدبختی ایی که بود بلندش کرد از جاش و خانوم به خودش زحمت داد بالاخره و رفت ! اما دوباره اومد !! فکر میکنم الانم پشت در باشه ! من که ازخونه رفتم بیرون و برگشتم مامان گفت نره هم اومده بود اینجا و یه دعوای حسابی کردن و کلی جیغ و داد که آقای همسایه بالایی جفتشونو انداخته بود بیرون ! (اما خب مبیینیم که دوباره برگشتن ) خدا کنه فردا اینجا نباشن من میخوام برم و بیام هی !

راستی گفتم فردا .. فردا تفلده موشیه ... موشی و دوستش جفتشون با هم تفلد گرفتن توی کافی شاپ .. امیدوارم خوش بگذره :))

امشب ماه چه قدر خوشگل بود .. کامل کامل .. طلایی و خیلی نزدیک به زمین .. واقعا لذت بردم از دیدنش ! دلم میخواست حداقل واسه ده دقیقه ساکن واستم توی پیاده رو نگاش کنم ... کاش اون لحظه چند بار تکرار میشد ..

هر وقت ماهو میبینم دلم خیلی براش تنگ میشه .. اونقدر تنگ میشه که فکر میکنم دیگه دلی وجود نداره .. آسمونو ابر و بارونم که میبینم همینطوره .. بد چیزایی رو برام یادگاری گذاشت و رفت .. چیزایی که همیشه هستن و همیشه میبینمو همیشه منو به یاد اون میندازه .. و (هر چه تو را به یاد من بیاورد زیباست ) ..

کاش میشد برای لحظه ای بی درنگ گم شد

و برای ثانیه ای بازنگشت ...

تا مرد ...

 

+ دریا ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

معجزه شد ...

این چند روزه (یعنی از یکشنبه تا حالا یه جورایی خیلی سخت گذشت ) مامان تصادف کرد ...البته کمی تا حدودی به خیر گذشت با اون شدت تصاف اما باز هم ناراحتی زیادی برامون داشت ! یکشنبه که داشتم با موشی بر میگشتم خونه توی تاکسی مامانم زنگ زد بهم که دریا بیا خونه ی بابایی اینا .. منم شرو کردم به غز زدن که نههه ..من میخوام برم خونه و فردا میخوام برم باشگاه و قرارمون همین بود که یهو گفت نه حالا تو بیا خونه بابایی اینا .. من حالم خوبه ها هیچیم نیست .. منم وقتی اینجوری گفت هول کردم و گفتم چی شده ..گفت هیچی خوبم فقط تصادف کردم و الان تو بیمارستانم ! من همونجوری خشکم زد و بغض توی گلوم .. گفت خاله و داداشی پیشمن فقط تو برو خونه بابایی ... منم قطع کردمو به موشی گفتم و وسط راه از ماشین پیاده شدم و برگشتم خونه بابایی اینا ..توی راه به داداشی زنگ زدمو کفت که هیچی نیست و فقط دفترچه بیمه مامان و کاپشن منو بردارو بیار .. (فهمیدم آقا از هولش بدون کاپشن با یه پیرهن نازک تو این سرما پاشده رفته بیمارستان ) رفتم خونه ی بابایی اینا خاله ی خارجیمونم که اونجا بود و گفت من چیزی نگفتم به مامانی بابایی .. همه هول نمیدونستیم یه اونا چی بگیم .. مامانی که فهمید حالش خیلی بد شد .برگشته میگه دریا جان چی شده مادر ..بچه ام چش شده ..کجای پاش شکسته ؟ سرش پاره شده ؟؟؟ منم که خودم قاطی .. میگم نه مامانی هیچیش نیست به خدا خلاصه به هر بدبختی ایی بوده خودمو رسونم بیمارستان که دیدم دایی جان کوچیکه هم اونجا هستن .. مامان هم که روی تخت اورژانس و سرم بهش وصل اما راحت حرف میزد و فقط پیشونیش و صورتش ورم داشت و دور چشماش هی کبود تر میشد ! که خاله گفت تازه ورم پیشونیش کم شده ... (جریان هم از این قرار بودش که مامان مسافر یه پراید بوده و جلو نشسته بوده و کمربندشو نبسته بوده ! پرایده هم که توی ترافیک شریعتی بوده و یهو جلوش که باز میشه پاشو میذاره رو گاز و سرع میکیره ..از اونورم یه ریو میخواسته رو خط ممتد دور بزنه که پراد از پشت اتوبوش در ماد و اینو میبینه و نمیتونه کنترل کنه و میر میکوبونه تو ریو ..قب ریو نصفس له شده بود و پرایده هم طرف مامان له شده بود ... هیچکسم هیچیش نمیشه و فقط مامان که سرشم پایین بوده با کله میره تو شیشه) خدا یبهمون رحم کرده چون اگر بیکم اونورتر سرش خورده بود توی گیجکاهش بود و ممکن بود که دیگه نباشه !! از هرجهتی که نگاه میکنم خا خیلی بهمون رحم کرد ... اون شب منو دختر خاله ی خارجی و خاله جان خونه مامانی تا صبح بیدار موندیمو هر یک ساعت یه بار بیدارش کردیم تا مطمئن باشیم که چیزیش نشده ! اونشب با دختر خاله جان خیلی خندیدیم اما ته دلمون فقط نگرانی بود ! دیگه فرداشم که کلی عکس و ایور و اونور که خدا رو شکر چیزیش نبود و فقط همون کبودا هی بیشتر شدو دو تا چشمش دورادور سیاه بود .. الان هم که داره رنگ عوض میکنه هی .. دکتر هم دو هفته بهش استلاجی داده و گفته باید خوب استراحت کنی .. فقط همش خا رو شکر میکنم که مشکل خاصی پیش نیومد .. حالا مبفهمم اگر مامان هم نبود من و داداشی چه قدر تنها میشدیم و در اصل دیگه هیچکس ونداشتیم ... خدا رو صد هزار مرتبه شکر ... داداشی به شوخی به مامان میگه .. مامان خودمونبما با شوهرت دعوا کردی ؟ روحش اومده با مشت کوبودنه پای چشمت و مامان میخنده و میگه اره آروم تر وبی آزار تر از شوهر من تو دیده بودییی اصن ؟

بابایی میگفت :دیشب تولد امشب تصادف . راست میگفت شنبه تولد مامان بود .. بهش میگم خدا چ کادویی داد بهتاااا ...

پنجشنبه ساعت 5 صح هم خاله و دختر خاله برگشتن انکلیس .. (از این به بعد به دخت خاله میگم (نم) ) میکه توی انگلیس به جای اسمش بهش میگن نم .. نم کلی گریه کرد ..از شب قبلش .. خیلی ناراحت بود که میره ... کلی بار داشت .. در اصل کلی اضافه بار داشت ... اما برد همه رو .. یه اقایی هست تو فرودگاه بهش پول میدن کاراشونو درست میکنه ... اونام رفتنو جای خالیشون خیلی حس میشه ... مام امروز بالاخره پاشدیم جمع کردیم اومدیم خونمون ..با اینکه مامانی مخالفت میکرد ..بهش قول دادیم از مامانم مراقبت کنیم تا خوب شه .. حالا هم الان باید برم لباسا رو از تو ماشین در بیارم و پهن کنم ...پس فعلا تا بعدا .

+ دریا ; ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

حالا میفهمم خالی یعنی چه حس و حالی ...

نمیدونم چرا هر چند وقت یه بار بدجوری بهم میریزم ! انقدر که حوصله اطرافیانمم ندارم ! حوصله ی هیچکسیو ندارم !البته بیشتر وقتا همینطوریما ! اما خب بعضی وقتا خیلی شدیدتر میشه ! نمیدونم ریشه ی این جریانات کجاس ! نمیدونم از زمانی شروع شدن که بابا رفت یا از زمانی که اون رفت ! نمیدونم ! به هر حال رفتن همیشه بد بوده واسه کسی که باید میمونده ! شاید هم از همون موقع که بابا رفت و بعد تشدید شد وقتی اون هم رفت ... خیلی سخته ... شنبه تولد اون بود ... باید بهش تبریک میگفتم ! به هر دری زدم نشد سر موقع این کارو بکنم ! خونه نبودم ! خیلی عصبی شده بودم ! شب یه عالمه گریه کردم .. فقط هزار بار توی دلم بهش تبریک گفتم ... آخرشم دیروز یه ایمیل زدم بهش ! تف به این زندگی که من فقط میتونم با یه ایمیل و فرستادن یه کارت تبریک مسخره تولد عزیزترینمو تبریک بگم ! ببین چی به سرم اومده که من به همینشم راضیم ! اونم کی ؟ منه پر توقع ! عجب بلاهایی که روزگار سر ادم در نمیاره ! دیروز از دم به هرکی رسیدم پاچشو گرفتم ! از راننده ی تاکسی گرفته تا یارو مانتو فروشیه و سوپر مارکت سر کوچمون ! تا حالا سابقه نداشته من به جز افراد خانواده پاچه ی مردم رو هم بگیرم ! اما خب دیروز گرفتم دیگه ! مثلا سوار تاکسی شدیم رانندهه مثه گاو (نه گاو واسه یه لحظه اشه !) رانندگی میکرد منم داشتم با موشی حرف میزدم ..هی میدیدم واسه اینکه پشت ترافیک نمونه هی از لاین روبرویی میرفت مرتیکه ی الاغ ! منم که عصبانی ییهو بدون هیچ مقدمه ای برگشتم با داد میگم اقا ما میخوایم زنده برسیم به مقصدمونا ! همه ی سرنشینان ییهو با داد من سه متر پریدن بالا از روی صندلیشون ! بعدشم خانومه که بغل دسته من بود کلی خنده ی عصبی در کرد ازخودش .. همشون شکه شده بودن انگار البته ترس هم داشتن از کارایی که آقای راننده ی گاو میکرد !! عجب بارونی میاد دوباره باید پاشم برم خونه ی بابایی اینا ! پسر خاله ها فردا صبح بر میگردن فرنگستونشون ...مام دوباره شب میمونیم همونجا ! خدا کنه فردا با دختر خاله جان و مامان بریم سر خاک .. من خیلی دلم تنگه ... خیلی دلم میخواست برم کیش ..حرفش خیلی شد اما کسی کاری نکرد ! نمیشه من تنها برم ؟؟؟ ببخشید که انقدر بهم ریخته ام ! دوباره پاییز و زمستونه و یاد خاطرات زنده میشن و رفتن ها و منو آزار میدن ...
+ دریا ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

خالی یعنی بی تو ..بی تو یعنی خالی

هیچ کسی نمیتونه جای اونو بگیره ! حتی اگه هم اسم اون باشه ! چمیدونم والا اینم تقدیر ماست .. شاید خیلی هم بد نیست .. حتما حکمتی هست ! این چند وقته خیلی درگیرم .. خاله جان و دختر خاله جان و پسر خاله جان ها از فرنگستون تشریف اوردن و ما کلی سرمون شلوغه و کلا خونمونم نیسیم چه برسه که اینجا باشیم ! مثلا همین دو روز اخر هفته رو انقدر باید بریم مهمونی که واسه کل سالمون بسته .. دیگه چه برسه که یه یه ماهی کارمون همین باشه .. فردا ناهار خونه خاله دومیه ایم .. شامم خونه دایی کوچیکه ایم .. جمعه هم از صبح تا شب یا به روایتی ناهار و شام در خدمت دایی کوچیکه ی مامان جان هستیم .. من بدبخت و بگو هی میرم باشگاه کالری میسوزونم هی میام چلو کباب و این چیزا رو میخورم ... ولی خدایی خیلی کم میخورم (نیشخند)... بلی فعلا که ما درگیریم ... الانم باید برویم .. فقط اومدم بگم که غیبتم واسه چیه .. راستی الان که آرومم اتش بسه .. اما فایده نداره ... دوباره شروع میشه من میدونم ... امیدوارم که نشه اما میشه ! خیلی بده وقتی میخوای یه کاری رو بکنی و نمیتونی انگار ... خستگی بد چیزیه ... میدونم شروع میکنم اما برام مهمه که با یه انرزی خوب شروع کنم ... دوباره برای تاکید به مساله میگم هیچکسی نمیتونه جای اونو بگیره ! حتی اگه هم اسم اون باشه ...
+ دریا ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()