دریا

اومدم که بنویسم از خودم ...

معجزه شد ...

این چند روزه (یعنی از یکشنبه تا حالا یه جورایی خیلی سخت گذشت ) مامان تصادف کرد ...البته کمی تا حدودی به خیر گذشت با اون شدت تصاف اما باز هم ناراحتی زیادی برامون داشت ! یکشنبه که داشتم با موشی بر میگشتم خونه توی تاکسی مامانم زنگ زد بهم که دریا بیا خونه ی بابایی اینا .. منم شرو کردم به غز زدن که نههه ..من میخوام برم خونه و فردا میخوام برم باشگاه و قرارمون همین بود که یهو گفت نه حالا تو بیا خونه بابایی اینا .. من حالم خوبه ها هیچیم نیست .. منم وقتی اینجوری گفت هول کردم و گفتم چی شده ..گفت هیچی خوبم فقط تصادف کردم و الان تو بیمارستانم ! من همونجوری خشکم زد و بغض توی گلوم .. گفت خاله و داداشی پیشمن فقط تو برو خونه بابایی ... منم قطع کردمو به موشی گفتم و وسط راه از ماشین پیاده شدم و برگشتم خونه بابایی اینا ..توی راه به داداشی زنگ زدمو کفت که هیچی نیست و فقط دفترچه بیمه مامان و کاپشن منو بردارو بیار .. (فهمیدم آقا از هولش بدون کاپشن با یه پیرهن نازک تو این سرما پاشده رفته بیمارستان ) رفتم خونه ی بابایی اینا خاله ی خارجیمونم که اونجا بود و گفت من چیزی نگفتم به مامانی بابایی .. همه هول نمیدونستیم یه اونا چی بگیم .. مامانی که فهمید حالش خیلی بد شد .برگشته میگه دریا جان چی شده مادر ..بچه ام چش شده ..کجای پاش شکسته ؟ سرش پاره شده ؟؟؟ منم که خودم قاطی .. میگم نه مامانی هیچیش نیست به خدا خلاصه به هر بدبختی ایی بوده خودمو رسونم بیمارستان که دیدم دایی جان کوچیکه هم اونجا هستن .. مامان هم که روی تخت اورژانس و سرم بهش وصل اما راحت حرف میزد و فقط پیشونیش و صورتش ورم داشت و دور چشماش هی کبود تر میشد ! که خاله گفت تازه ورم پیشونیش کم شده ... (جریان هم از این قرار بودش که مامان مسافر یه پراید بوده و جلو نشسته بوده و کمربندشو نبسته بوده ! پرایده هم که توی ترافیک شریعتی بوده و یهو جلوش که باز میشه پاشو میذاره رو گاز و سرع میکیره ..از اونورم یه ریو میخواسته رو خط ممتد دور بزنه که پراد از پشت اتوبوش در ماد و اینو میبینه و نمیتونه کنترل کنه و میر میکوبونه تو ریو ..قب ریو نصفس له شده بود و پرایده هم طرف مامان له شده بود ... هیچکسم هیچیش نمیشه و فقط مامان که سرشم پایین بوده با کله میره تو شیشه) خدا یبهمون رحم کرده چون اگر بیکم اونورتر سرش خورده بود توی گیجکاهش بود و ممکن بود که دیگه نباشه !! از هرجهتی که نگاه میکنم خا خیلی بهمون رحم کرد ... اون شب منو دختر خاله ی خارجی و خاله جان خونه مامانی تا صبح بیدار موندیمو هر یک ساعت یه بار بیدارش کردیم تا مطمئن باشیم که چیزیش نشده ! اونشب با دختر خاله جان خیلی خندیدیم اما ته دلمون فقط نگرانی بود ! دیگه فرداشم که کلی عکس و ایور و اونور که خدا رو شکر چیزیش نبود و فقط همون کبودا هی بیشتر شدو دو تا چشمش دورادور سیاه بود .. الان هم که داره رنگ عوض میکنه هی .. دکتر هم دو هفته بهش استلاجی داده و گفته باید خوب استراحت کنی .. فقط همش خا رو شکر میکنم که مشکل خاصی پیش نیومد .. حالا مبفهمم اگر مامان هم نبود من و داداشی چه قدر تنها میشدیم و در اصل دیگه هیچکس ونداشتیم ... خدا رو صد هزار مرتبه شکر ... داداشی به شوخی به مامان میگه .. مامان خودمونبما با شوهرت دعوا کردی ؟ روحش اومده با مشت کوبودنه پای چشمت و مامان میخنده و میگه اره آروم تر وبی آزار تر از شوهر من تو دیده بودییی اصن ؟

بابایی میگفت :دیشب تولد امشب تصادف . راست میگفت شنبه تولد مامان بود .. بهش میگم خدا چ کادویی داد بهتاااا ...

پنجشنبه ساعت 5 صح هم خاله و دختر خاله برگشتن انکلیس .. (از این به بعد به دخت خاله میگم (نم) ) میکه توی انگلیس به جای اسمش بهش میگن نم .. نم کلی گریه کرد ..از شب قبلش .. خیلی ناراحت بود که میره ... کلی بار داشت .. در اصل کلی اضافه بار داشت ... اما برد همه رو .. یه اقایی هست تو فرودگاه بهش پول میدن کاراشونو درست میکنه ... اونام رفتنو جای خالیشون خیلی حس میشه ... مام امروز بالاخره پاشدیم جمع کردیم اومدیم خونمون ..با اینکه مامانی مخالفت میکرد ..بهش قول دادیم از مامانم مراقبت کنیم تا خوب شه .. حالا هم الان باید برم لباسا رو از تو ماشین در بیارم و پهن کنم ...پس فعلا تا بعدا .

+ دریا ; ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()