دریا

اومدم که بنویسم از خودم ...

تا مرد ..

امروز عصر یه گربه ی سفید پشمالو و تپل(یعنی یه پرشین کت واقعی ) اومد بود پشت در آپارتمان ما و لم داده بود روی جلو دری ! مامان هر کاریش کرد هر چی بهش زد حتی به خودش زحمت تکون دادن هم نداد ! داداشی ترسوی مام که بیرون خونه و ما توی خونه ..هرچی بهش گفتیم بیا بهت کاری نداره نیومد ! بعد از یک ساعت مامان با هر بدبختی ایی که بود بلندش کرد از جاش و خانوم به خودش زحمت داد بالاخره و رفت ! اما دوباره اومد !! فکر میکنم الانم پشت در باشه ! من که ازخونه رفتم بیرون و برگشتم مامان گفت نره هم اومده بود اینجا و یه دعوای حسابی کردن و کلی جیغ و داد که آقای همسایه بالایی جفتشونو انداخته بود بیرون ! (اما خب مبیینیم که دوباره برگشتن ) خدا کنه فردا اینجا نباشن من میخوام برم و بیام هی !

راستی گفتم فردا .. فردا تفلده موشیه ... موشی و دوستش جفتشون با هم تفلد گرفتن توی کافی شاپ .. امیدوارم خوش بگذره :))

امشب ماه چه قدر خوشگل بود .. کامل کامل .. طلایی و خیلی نزدیک به زمین .. واقعا لذت بردم از دیدنش ! دلم میخواست حداقل واسه ده دقیقه ساکن واستم توی پیاده رو نگاش کنم ... کاش اون لحظه چند بار تکرار میشد ..

هر وقت ماهو میبینم دلم خیلی براش تنگ میشه .. اونقدر تنگ میشه که فکر میکنم دیگه دلی وجود نداره .. آسمونو ابر و بارونم که میبینم همینطوره .. بد چیزایی رو برام یادگاری گذاشت و رفت .. چیزایی که همیشه هستن و همیشه میبینمو همیشه منو به یاد اون میندازه .. و (هر چه تو را به یاد من بیاورد زیباست ) ..

کاش میشد برای لحظه ای بی درنگ گم شد

و برای ثانیه ای بازنگشت ...

تا مرد ...

 

+ دریا ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()