دریا

اومدم که بنویسم از خودم ...

...

چه قدر سر در گمم ! خسته شدم از این که هی بخوام یه طرفه یه کارایی رو انجام بدم ... از اون طرف هم میخوام انجام بدم تا از دست ندم ! نمیدونم اون درسته یا این درسته یا هر دو غلطه ! بعضی وقتا فکر میکنم خسته شدم ! فکر میکنم واسه ی چی ؟ یا واسه ی کی این 4 سالو مایه گذاشتم ؟؟؟ چهار سال از بهترین روزای زندگیم رو ! بهترین روزها و شب های نوجوونیم به پای چی رفت ؟ به چه بهایی ؟ مگه من چی کار کره بودم ! حتی این ارنباط ارتباطی نبود که بشه روش پایبند بود ! (اما شاید میشد و من خراب کردم ! نه شاید هم نداره ..میدونم که میتونست پایبندتر بشه و بمونه اما من راب کردم ! .. ) چون بچه بودم .. بچه پررو بودم ... مغرور بودم ... خر بودم ... بی نجربه .. بی سیاست .. بی ... بی .. و بی هزار تا چیز دیگه بودم ! اما صادق بودم .. راست میگفتم .. درست حرف میزدم ! و انقدر بعضی ها صداقتو لجنمال کردن که باورش سخته ..خودم هم میدونم ! خودم هم به صداقت کسی به این راحتی ها اعتماد نمیکنم !

واقعا چه قدر سخته 3 سال تمام بدون اینکه بشنوی دوستت دارم رو فقط بگی دوستت دارم ..اونم واقعیه واقعی بگی .. اونقدر واقعی بگی که هنوز هم با گفتنش دلت بلرزه و اونقدر واقعی چیزی نشنوی و عکس العملی نبینی تا تنت بلرزه ! اینطوری فکر میکنی چی میشی ؟؟ هیچی هر روز پیر تر از دیروز ..هر روز بی انرژی تر و افسرده تر از دیروز .. هر روز داغون تر از دیروز..دیگه هیچی ازت نمیمونه از بس که همش دادی .. نا حالا هیچی نگرفتی .. هیچی ... شاید فقط خاطرات اون یک سال خوب اول باشه ! چند تا خاطره ی کوچیک ....

چی کار کردم با خودم ؟؟؟ نه اون هست .. نه کس دیگه ای هست ... و من دارم توی رویا غرق میشم ! گفته بودم بالاخره یه روزی غرق میشم و حالا همون روزه ... دست و پا میزنم اما کمکی ندارم ! مگه چه قدر بدی کردم که حالا تاوانش اینه ؟؟؟

شاید صبر همه چیزو درست کنه .. هنوز چیزهایی هست برای داشتن امید ... مثل همیشه .. صبوریم و امیدوارم ! شاید روزی .. برای لحظه ای دوباره آن دو چشم ارام را دیدیم ... من و دریا هنوز منتظریم !

 

+ دریا ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()