دریا

اومدم که بنویسم از خودم ...

من مغرورم ؟؟؟‌

موشی میگه : وقتی بهت گفتم اون کارو بکن فکرشم نمیکردم دوباره گند بزنی !

با ناراحتی میگم : عنی خیلی گند زدمممم ؟؟

میگه : آره عزیزم از خیلی هم اونورتر بود . زنگ زده اون مدلی باهاش حرف زدی ! بهش گفتی شماااا ؟ خیلی خراب کردی !

میگم آره راس میگی ! حتی زورم اومد بهش بگم دلم براش تنگ شده بعد از این همه مدت ! اما آخه من خواب بودم ساعت دو نصف شب زنگ زده ! انتظار داره چه جوری باهاش حرف بزنم ؟؟ من از خواب پریدم جواب دادم ! تازه خیلیم خوب باهاش حرف زدم ! من از خواب پا میشم نمیشه با یه من عسل خوردم ! ( ولی خودمم میدونم که الگی دارم چرت میگم اما به روی خودم نمیارم ! نمیدونم کی از این غرور لعنتیم کم میشه ! موشی هم همینو میگه .)

میگه : آخه بچه جان این مه مدت منتظر یه همچین موقعیتی بودی ..ولی خرابش کردی .. (بازم راس میگه !)

(( راستی موشی دوست صمیمیه صمیمیمه ... یه هشت سالی هست با همیم ... دوران ها داشتیم باهم ))

امروز روز خوبی بود ... یه روز تقریبا شاد و پر امید بعد از این چند روزه داغون و پریشون ... رفتم پیش یه خانومی که فال قهوه و ورق و این چیزا میگرفت .. مامان موشی بهم معرفیش کرده بود .. اما دیشب که گفتم میخوام برم میگفت نرو حالا .. اما من گفتم نه نمیشه دیگه تصمیمو گرفتم و رفتم .. اتفاقا چه چیزای خوبی گفت ... خیلی برام جالب بود حرفاش ...امیدوارم حقیقت داشته باشن ...

با یه لبخندی بهم گفت متولد دی کیه ؟ گفتم داداشم . گفت : خیلی دوست داره ... این چند روزه خیلی با داداشی درگیر بودم ! به اندازه ناراحت کننده ای سر به سر هم گذاشتیم ... اما تو همین سر به سرا خودم فهمیدم چه قدر دوسم داره ... اون امکان نداره گریه کنه ..مگر اینکه چی بشه .. اما چند شب پیش به خاطر من گریه کرد .. اشکو دیدم که تو چشاش حلقه زده بود و داشت باهام بحت میکرد بعدم ول کرد و از اتاق رفت بیرون و نسشت به گریه کردن و سرشو به حالت تاسف بدی تکون داد ! (دلم میخواد در موردش بیشتر از این حرف بزنم .. اما دلم هم نمیخواد حرف بزنم ! نمیدونم چرا هنوز برام سخته خود سانسوری نکنم ! شاید واسه اینکه عادت کردم ! خب حالا یواش یواش ترک میکنیم دیگه ..)

نمیدونم خوبه که خونه ی آدم مهمون بیاد یا خوب نیست ! من خیلی علاقه ی خاصی ندارم به این موضوع ! البته جدیا اینجوری شدماا .. حتی مهمونی رفتنم خیلی برام سخت شده ! من که میدونم همشون تاثیرات تخیلی کنکورن ! این کنکور لامصب بی دین خیلی اوضاع زندگیه ادمیزادی بچه ها رو به گند میکشه ! حالا به هر حال ما فردا مهمون داریم .. عمو جان و خانواده به همراه پدربزرگ فردا  بعد از قرنی تشریف میارن منزل ما ... بنده هم از ساعت 10 به واسطه ی غرغرهای مامان گرامی بلند شدم و یه دستب به سر و روی اتاق گند گرفتم کشیدم ! چشمتون روز وشب بد نبینه .. به هرجا دست کشیدم همه چی ریخت رو سرم ! یعنی واقعا دهنم مسواک شد ! تازه هنوز الان که میبینین فقط نصف کمترش مرتب شده ! (((=  آره میدونم کار بدیه زشته عیبه که یه دختر انقدر اتاقش کثافت باشه .. اما باور کنید تقصیر من نیست ! من که همیشه میگم اقاجان در خلقت من اشتیباه شده ..هیچکی باورش نمیشه !  اصن هیچکی منو باور نداره ! هیچکی هم منو دوس نداره .. اتفقا داداشی همیشه میگه بهم تو سر راهی بودی احتمالا از کنار جوب پیدات کردن ! اما خب چه کنیم که این شباهت بیش از حد به پدر خدا بیامرزمون نمیذاره هیچوقت ما حتی یه اپسیلون حرف این داداشی کوچیکمون رو بااور کنیم (چشمک)

میدونم خیلی پرت و پلا گفتم ! اما خب خواهشا بهم حق بدین .. شما هم اگر الان ساعتتون 2 بعد از نیمه شب و نشون میداد و فردا ناهار هم مهمون داشتین ! و نصف اتاقتونم رو هوا بود و نصف دیگشم از پنجره زده بود بیرون چه حال و روزی داشتین ؟؟؟ آیا امکان نداشت هویت خودتونو گم کنین ؟؟؟ ( ااون تن تن بمیره راستشو بگینااا ) ..

 

پی نوشت 1) بچه ها تو رو خدا کمک من کلی کار دارم ... اصن حوصله مهمون بازیم ندارم ! چی کا کنممممم ؟؟؟

 

پی نوشت 2) یه آدامس خرسی رو میز بود خیلی بهم چشمک میزد ..فک کنم مال داداشی بود .. من خوردمش .. فردا پا میشه منو شبیه آدامس خرسی میکنه میخوره (اگه دیگه ندیدینم حلالم کنین .)

 

پی نوشت 3) دندونم بد جوری میخواره .. نه دوروغ گفتم لثه ام باید باشه ... ولی بین دو تا دندونمه .. کلافم کرده ...

 

بای تا های ...

 

+ دریا ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()