دریا

اومدم که بنویسم از خودم ...

سرماخوردگی

دیروز عصر بعد از اینکه مهمونامون رفتن زنگیدم به موشی جان که بریم یکم پیاده روی کنیم .. اونم خونه ی پدر بزرگش بود و گفت بیست دقیقه دیگه میرسه ! منم آماده شدم .. رفتیم کلی پیاده روی کردیم .. داستان ساختیم .. خندیدیم .. بستنی زمستونی خوردیم ...

بابابزرگم قول یه چیزی رو بهم داده بود که انجامش نداد ! اون موقعشم که گفت من اصراری نداشتم خودش گفت ... اما حالا به روی خودشم نمیاره ! خیلی دیروز دلم میخواست بهش بگم .. موشی میگه باید میگفتی ..میگم غرورم اجازه نداد بهم که بگم ! میگه: مردشو غرورتو ببرن که همه جا با همین غرورت گند میزنی ! راست میگه همیه غرورم باعث شده چیزی رو که میخوام بدست نیارم و ناراحت باشم !

خولاصه ما اومدیمخونه و آقا چشمتون روز بد نبینه .. یکم گشتم واسه خودمو بعد دیدم وا چرا من انقد خسته ام ساعت 7 شب چرا ولوام .. اونم کی من ؟ خولاصه یه ساعت خوب دو ساعت خوب ساعت 9 دیگه کله پا شدم .. تمام پوستم میسوخت ..بینیمم کیپ شده بود و گلومم درد میکرد ! اینچنین شد که فهمیدیم داریم خیر سرمون سرما میخوریم ! بعد این وسط لثه هایمام هم به شدت میخواریدند و این خوارش سرایت کرده بود به ریشه ی دندانهایمان ... مامان جان هم که تا دید ما اینجوری و اونجوری شدیم به سرعت با یک شیشه آب و مقداری قرص  شربت و یک قاشق کوچک بالای سرمان ظاهر شد ! بنده هم که داشتم فیلم مارال و هستی و حامد و اون یکی پسر اسمش چیه ؟ (یکی نیست بگه بچه جان اسم فیلمو حفظ کن !) میدیدم و غرق بودم در فضای فیلم و داشتم با خودم فکرای پلید میکردم از همه جا بی خبر دیدم ییهو یه قاشق شربت سینه ی تلخ چپونده شد تو دهنم ! البته همچین فرصت چشیدنشو نداشتم چون یه راست رفت تو حلقم و از اونجام که پایین اما خب گلوم بد جوری سوخت ... حالا خوبه قاشق رو ول نکرد وگرنه با اون سرعتی که اون داشت قاشقم فرستاده بود پایین!

خولاصه هی حال ما بدتر شدو ساعت 11 شب هم خوابیدیم .. صبم مامانم هرچی بیدارم کرد که برم باشگاه نتونسم پاشم ..انقد سرم سنگین بود باید یکی بلندش میکرد برام میبرد باشگاه .. گلوم بسته شده بود نمیتوسم یه کلمه حرف بزنم که نمیرم ... به خانوم مربی هم نزنگیدم که بگم من نمیام !

آخه خانوم مربی یا به عبارتی شیر بزرگ مامان موشی هستن  و بنده به دلیل اینکه باشگاه فرسنگها از خونه فاصله داره صبا با خانوم مربی میرم ...

حالا هم تقریبا تازه بیدار شدم و  با زور هزار ترفند آب نمک و قرقره و آب عسل ابلیمو یکم گلومو باز کردم ! امیدوارم سریع خوب بشم چون اصن حوصله سرما خوردگی رو ندارم مخصوصا اینکه از فردا هم میخوام برم کتابخونه !

 

پی نوشت: دیروز کلی از مساله های فیزیک (حرکت) محمد رو حل کردم فکرشم نمیکردم یادم باشه اما با یه بار نگاه کردن به فرمولا کلی مساله حل کردم ! البته حرکت دوم چیزی نداره و خیلی ساده اس ! اما خیلی خوشحال شدم که بلد بودم ! به هر حال باعث شد محمد هم یه جور دیگه نگام کنه ! اما خیلی هم ناراحت بودم از اینکه نشد اون چیزی که میخواستم ..چون میتونستم !

ولی حالا هم خوشحالم که این درس خوندنا شاید یه جایی هرچند کوچیک ولی به دردم خورده !

 

+ دریا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()