دریا

اومدم که بنویسم از خودم ...

عشق یا خیانت ؟؟؟

به نظرم این آخر پست فطرتیه که توی ذهن و دلت عاشق کسی باشی و بخوای یه ارتباط جدیدی رو با کس دیگه ای شروع کنی ..یا بدتر اینکه بخوای باهاش ازدواج هم بکنی ... اما هر چی بزرگتر میشم مبینم که این اتفاق خیلی وقتا میفته ! خیلیا همینجوری ازدواج میکنن ..برای این که باید این کارو بکنن ! برای اینکه نمیدونم چرا ؟؟؟ هیچ وقت نپرسیدم چرا  مطمئنا جواب قانع کننده ای ندارن ! چی میتونن بگن !!

اشتباه نکنین .. آره قبول بعضی وقتا یه عشقایی به وجود میاد بعدشم بعد از مدتی کهنه میشه و میره پی کارش و یه خاطره ی خاک خرده میشه تو ذهن آدم ! اما بعضی ها هستن که فراموش نمیکنن ! در اصل با اون عشقشون که تو ذهنشون خیلی ساله دارنش زندگی میکنن ! و توی دنیای واقعیشونم با شخص دیگه ای زندگی میکنن ! اینجور آدما مطمئنا خیلی مشکلات دارن برای خودشون ! مشکلاتی که حل نمیشن ! محو هم نمیشن ! همیشه تا آخر عمر باهاشون میمونن ! خب من نمیدونم آیا اینطوری واقعا مجبورن که ازدواج کنن ؟؟؟ اگر بعد از چند سال فراموش نشده اون عشق با اومدن یک نفر دیگه توی زندگی یه نفری که مطمئنا خیلی رفتارها و خصوصیاتش با اونی که توی ذهن آدم بوده فرق میکنه چه طور میشه حالا اون عشق فراموش بشه ؟؟؟  به نظر من که این امکان پذیر نیست مگر اینکه اون طرف چه قدر خوب باشه و چه قدر عاشق باشه و چه قدر بتونه تحمل کنه طرفشو تا شاید یه زندگی خوب و پا برجایی ساخته بشه که البته اونم خیلی کم پیش میاد !!

من خودم کسی رو دوست دارم اما خیلی وقته که اون ارتباط صمیمی و راحتم باهاش قطع شده ! و مقصر اصلی این قطع شدن ارتباط هم خودم بودم ! (البته شاید نشه برای هیچ دعوایی مقصر پیدا کرد و همیشه یک سری شرایط  هستن که دست به دست هم میدن و جو بدی رو میسازن ! خب درسته که اون شرایط رو خودمون درست میکنیم اما هیچ وقت یه نفر تنها و به عمد این کار رو نمیکنه !) ولی خب من میتونم بگم میتونستم کوتاه بیام و نیومدم ... حالا به این چیزهاش کاری ندارم ! اما نتونستم فراموش کنم این رابطه رو با اینکه خیلی هم عشقولانه و عاطفی نبود .. اما رابطه ی خوبی بود ..دوستانه و صمیمی بود // وقتی ارتباط رو قعطع کردم تا مدت ها داغ بودم و حالیم نبود .. البته حالیم نبود نه ان این که برام مهم نبود ... چون تمام شبانه روزم با گریه سر میشد ! ناراحت بودم از این جدایی ! از طرف مقابلم .. اما نمیفهمیدم خودم کار بدی کردم ! روزو شبا یا بهتره بگم لحظه های سختی رو گذروندم ! خب فقط هم 16 سالم بود ..یه دختر نوجوون سوم دبیرستانی ...اما بعده اها از دست دادنش برام خیلی گرون تر تموم شد !  همه ی بزرگترام میخندیدن به این موضوع مامانم ناراحت بود که من اینجوریم اما میگفت یه روزی فکر میکنی و میخندی به تمام این کارات به تمام این گریه هات ! اما من هیچ وقت نخندیدم ! حتی الان که 3 سال و خورده ایی از اون روزا میگذره هنوزم با اومدن پاییز و زمستون یاد اون روزا میفتم و حالم بد میشه !! خلاصه میخواستم بگم که دلبستگی شدیدی داشتم به طرفم و حالا هم دارم !! فقط اون موقع اتیشی بودم خیلی و الان آروم شدم ! آرومم اما عاشقم !

تو این سال ها هیچ وقت سعی نکردم با شروع کردن رابطه ی جدیدی شیرینی رابطه ی قبلیمو فراموش کنم ! نه اینکه بگم این کارو نمیکنم تا اون یادم نره ! بلکه میدونستم در هر صورت اون یادم نمیره چه با کس دیگه ای باشم چه نباشم ! به قول بضیها شاید این تلقین بود اما من هیچ وقت دلم نخواست عشقمو اولین عشقمو فراموش کنم  و دلم هم نخواست با کس دیگه ای باشم ! چون فکر کردم با این کار خیانت بزرگی میکنم به طرف مقابلم ! و همین شد که ترجیح دادم عشق قدیمیمو برای خودم نگه دارم تا اینکه بینیم بعدا چی پیش میاد ! که اون بعدا هم میتونه چند حالت داشته باشه !

*شاید یه روز دوباره کسی رو دیدم و عاشقش شدم و اون هم عاشق من بود و تونستیم ارتباط خوبی رو با هم برقرار کنیم ( که این مورد یه نظرم خیلی بعید میاد !)

* شاید یه روز به عشق قدیمیم رسیدم ... و اون هم به قول خودش که میگفت دوست داشتن منو باور نداره .. منو باور کرد و فهمید که راست میگم ( که این خیلی بعید نیست و میشه حداقل 50-50 روش حساب کرد)

* شاید هم تا آخر عمر تنها زندگی کردم ! بدون هیچ رابطه ی عاطفی جدیدی ! ( که به نظرم تنها بودن به ظاهر و زندگی کردن با یه عشق کهنه و قدیمی و رویایی خیلی بهتر از زندگی کردن با کسی باشه که اونی که میخوای نیست)

فقط میخواستم با این همه حرف بگم متنفرم از این روابط به ظاهر عشقولانه که وقتی یکم توشون میری میبینی که بوی تعفن میدن همشون ! دلم میسوزه برای اینجور ادما که انگار تا خرخره توی لجن گیر کردن !!

پی نوشت : یه فلمی دیدم چند روز پیشا به اسم before sunset )) تقریبا موضوعش همین چیزا بود ! یه نویسنده که یه کتاب در مورد یه عشق قدیمی نوشته بود ! عشقی که هیچ وقت بعد از اولین رابطه پیداش نکرده بود و حالا بعد از نه سال دختره رو توی پاریس  پیدا کرده بود اونم از طریق همون کتابش ... یه مرد امریکایی بود و دختره فرانسوی ... وقتی با هم حرف زدن دختره گفت که نتونسته خیلی ارتباط قویی با مردهایی که بعد از اون توی زندگیش اومدن داشته باشه و پسره میگفت که حالا زن داره و یه پسر 4 ساله که عاشقشه . اما تمام این مدت با زنش زندگی نمیکرده و در اصل توی خواب و رویاهاش با این دختره زندگی میکرده !!! و میگفت که زنش زیباست .. همسر خوبیه ... مادر خوبیه و معلم خوبیه ...

 

+ دریا ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()