دریا

اومدم که بنویسم از خودم ...

نمیخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممم

چه قدر خوبه که اطرافیانت انقدر درکت میکنن دریا خانوم  !! واقعا دیگه نمیدونی چی کار کنی انقدر که مورد توجهیی !! خب مورد توجه که هستی ! اما چرا همش برعکس میفهمنت من نمیدونم !!! ای بابا آره تو فرق میکنی ! اینو خودتم خوب میدونی .. با هر احمق و الاغ و نفهمی که خیلی کارا رو انجام میده که انجام داده باشه فرق میکنی !! خب اینا نمیفهمن !! دیگه چی کار میخوای بکنی ! نمیفهمن دیگهه ...
آخه من چند بار بگم نمیخوام برم اون آشغال دونی .. میخوام بخونم دوباره ...میخوام هنر بخونم ! آره چند روز پیش گفتم اخه خسته ام دلم به درس نمیره ! خب نمیره !! آقا جان نمیره !! الان خسته ام ...حالم بده ..حالم بهم میخوره ..در همین صورتم میدونم که دیگه باید شروع کنم !!! میدونم تا دیر نشده باید بخونمش ! فقط 8 ماه وقت دارم !! کم یا زیاد همینه دیگه !! میخوام این کارو بکنم در هر صورت ..با تمام خستگی روحی ایی که دارم !! حالا هی میاد میشینه میگه ولی من فکر میکنم بیای همونجا رو بری بهتره !! میگم نمیرم ! نمیخوام برم ..صد بار گفتی برای صد و یکمین بار نمیرررممممممممممممممم .... ای ببا عجب گیری کردیما .. من حرفامو زدم .. باز میاد میپرونه یه چیزی این وسط .. من نمیخوام اون رشته ی اشغالو بخونم ! نمیخوام ... میخوام نقاشی کنم ...طراحی کنم ..میخوام برم هنر ..میخوام آرامش بگیرم ... همش در مورد گذشته حرف میزنه همه جیزو ربط میده به هم ... میگه دو هفته اس گفتم بیا برو سر اون کلاس عکاسیی دوستم بشین رفتی ؟؟؟؟ میگم تو فقط گفتی بعدش اومدی بهم بگییی که کی باید برم ؟؟؟ گفتی بچه جون فردا باید پاشی گشی بری ؟؟؟ میگه اااا  مگه من باید دنبالت بدو ام که فلان کارو بکن ... خیلی بهم بر میخورههه ..انگار منم اون شاگردای احمق و کودنشم !! میگم من بچه انم مگه اون شاگردای گاوتم که با من اینجوری حرف میزنی .. تو باید پشت من باشی ..آره تو باید بدویی دنبال من .. اگر من قرار باشه بدام دنبالت که ینی جلو واستادی ..این خیلی بده .... یه زهرخند عصبی تحویلم میده و میگه چرا مثه شعرات حرف میزنی ؟؟؟ منطقی باش ...شعر که نمینویسی داری در مورد رشتت حرف میزنی !!!
حالم بهم میخوره از هرچی مادر و دختره ... از هر چی درسه ..از هرچی ... چمیدوونمم از همه چی حالم بهم میخورره !! گریه میکنمم .... بلند میشه میره تو اشپزخونه ..میگه من اصن با تو حرف نمیزنم ... تو نمیتونی مثه آدم بشینی یه بار صحبت کنی !!! وقتی میره .. منم اون لیوان بزرگ خوشگلمو بر میدارم میکوبونم تو دیوار ..اون بیچاره هم پوودر میشه !! دل منم که همیششه در حال پودر شدنه ... همیشه غصه ..همیشه گریه ..همیشه بحث ..سر هر چیزی ... نمیفهمن من چی میگم ..فکر میکنن علامه ی دهرن و میفهمن ... فکر میکنه همه چیزواز من میدونه ..فکر میکنه میفهمه ... اشتباه فکر میکنه ولی !!! حالم از همه چیز به هم میخوره !! این جور موقع ها عاشق مرگ میشم !!! قلبم درد میکنه ... ارزو میکنم شب که میخوابم دیگه بیدار نشم !! خوب یا بد این آرزو رو میکنم !!
همیشه عقب میمونم ... با اینکه با هوش ترم ..با استعدادترم ... قوی ترم ... باشعور ترم ... او خیلی چیزهای دیگم که حداقل از دوستام بالاتره ..اما همیشه عقب ترم ازشون ! همین امتحان رانندگی لعنتی ...انقدر ذهنم درگیر بوده و انقدر این چند وقت اعتماد به نفسم اومده بوده پایین و انقدر استرس داشتمم که بعد 5 بار قبول نشدم .. مربیم میگه تو قشنگ راننده شدی واسه خودت ... پس چرا قبول نمیشی ؟ میگه من فکر میکردم تو قبول شی اون دو تا بمونن حالا حالا ها !! اما برعکس شد !
اونا یک ساله که دانشجو ان اما من همچنان دارم میگردم ببینم چه غلطی کنم ! چون من راضی نبودم مثه اونا که به زیست شناسی و مترجمی زبان راضی شدن !! تازه رشته ی من مهندسی بود و گیاه پزشکی بود و ! اما که چی .. آقا حان من نمیخوام !!
( هیچکس حق نصیحت کردن نداره !!! فقط میتونین دلداری بدین یا ناراحت بشین  یا خوشال بشین ..هرچیزی میشه ..به جز نصیحت کردن و دخالت کردن توی موضوع !! ببخشید انقدر رک میگماااا )

+ دریا ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()