اولین مطلب از من ...

به نام خدا ( مثل اول انشاهای مدرسه )

سلام  ( مثل اول نامه های راه های دور)

برای شروع شاید بهتر باشه از خودم بگم .. من یک دختر ١٩ ساله هستم که دوست داره به ١۵ سالگیش برگرده .. یا نه ١٠ سالگی بهتره ! دختر ١٩ ساله ای که بیشتر از سنشه ! البته نه توی این مقطع زمانی بلکه همیشه بوده ! اونقدر بزرگتر بوده که خیلی جاها خیلی وقتا از دست دوستای همسن و سال خودش کلافه شده .. بین همه ی دوستاش به مامان بودن معروفه ... و توی راهنمایی کردن و مشورت دادن به این و اون حرف نداره ! اما خودش همیشه لنگه ! تو مشکلاتش کم میاره .. چون نمیدونه از کی باید کمک بخواد ! چون کسی پشتش نبوده به جز خدا ! (میدونم خدا بسه برای کمک کردن و بنده ی خدا کاره ای نیست !) اما همیشه یه حامی خوب خیلی میتونه واسه آدم کمک باشه ... البته اینم تقصیر کسی نبوده ! تقصیر خود خانومه که همش اصرار داره خودشو قوی نشون بده  و از درون بشکنه ! کسی تحمل نداره ببینه اون گریه میکنه ! کسی نمیتونه ببینه اون حرفی میزنه که خیلی احسساتیه .. که حسرت و اندوه توش موج میزنه ! همه میخوان همیشه اون قوی باشه ! و فقط انگار اونه که میتونه قوی باشه ... خب این دختر ١٩ ساله هه من بودم !

من با مادر و برادرم توی یک خونه ی کوچیک توی یکی از محله های تقریبا شلوغ تهران زندگی میکنیم یه جایی که از مرکز هر بالاتره .. یه جورایی بین شمال و شرق باید باشه !(راستشو بخواین نمیدونم دقیقا محدوده ی جغرافیاییش کجا میشه !

پدرم ۶ سال پیش به خاطر سکته ی قلبی و بیماری دیابت عمرشو ...(میخواستم بگم داد به شما ! اما این دروغی بیش نیست !)‌ من نمیدونم به کی داد ... شایدم به هیچکی نداد ! اصن به نظر منکه عمری نداشت دیگه تا بخواد به کس دیگه ای بدتش .. اگه داشت که واسه خودش نگه میداشت ..چرا بدش به من و شما ؟ هان ؟

خب داشتم در مورد خودم میگفتم .. بعلهه .. خلاصه که الان بنده با مادر و برادرم زندگی میکنم و به جز اونا و یه دوجین خاله و دایی و عمه و عمو مامان بزرگ و بابابزگ (که خدا همشون نگه داره وهچنین بستگان شما رو ..) دیگه هیچکس دیگه ای رو توی این دنیا ندارم ! البته نه این که خالی بندی میشه .. یه چند تا دوست باحال و توپ و خوب و با مرام و معرفت و صداقت و.. هم دارم .. یه خاطره ی قشنگم دارم از یه عشق کهنه که اونم زود اتفاق افتاد !

راستی اسمم هم دریا نیست ! اسمم بیشتر آسمونیه تا زمینی! اما خب دریا رو دوست دارم ... مخصوصا اگر رام و آروم باشه ... مثه دریای کیش ...

یه چیزی یادم رفت بگم : من یه متولد مردادم و واقعا ٩٠% کارهام و شخصیتم همخونی داره با چیزهایی که توی طالعم اومده و شاید این شیر بودنم باعث شده که انقدر مثلا مقاومت نشون بدم در برابر هر چیزی !

 

 

 

/ 5 نظر / 18 بازدید
طلا خانم

دریا خانمی حتما نوشتن در وبلاگستان رو ادامه بده که منتظر خوندن نوشته هات هستیم [چشمک] موفق باشی . [لبخند][گل]

محمد

سلام منم محمدم خودمو معرفی نمی کنم آخه همه چیز در پرونده من موجوده ولی اون چیزی که برا من جالب بود یه چیز بود و اونم این که اینجا رو جای امنی برا نوشتن نا نوشته ها و یا نا گفته ها انتخاب کردی مثل خودم راستی یه چیز دیگه نمی پرسم از کجا به وبلاگ من سر زدی آخه می دونم از کجا اومدی ولی می پرسم چطور شد به اون صفحه سر زدی آخه ما معمولا داخل سرویس وبلاگ خودمون به گشت و گذار می پردازیم نه سرویسهای ئیگه حالا برا من جالب بود که تو چرا به بلاگ اسمای سر زدی ؟ خواستی جواب بده و در عین حال دوست دارم شمارو لینک کنم و دومین وبلاگی باشم که داخل لینک باکس شما ثبت نام میشم به امید دیدار

سعید(یادگارهای یک درخت)

سلام اول اینکه خیلی ممنون از اینکه لطف کردی و سر زدی و ممنون از اون متن قشنگت که واسم گذاشتی امیدوارم بتونیم بیشتر به همدیگه سر بزنیم من معمولا واسه کامنتهای که واسم می زارن جواب می زارم منتظرتم بازم بیا پیشم

افسانه

بابت بابات متاسفم من هم 10 سال پیش بود